این یکی را تصمیم گرفتم به خدا بسپارم. این بار دیگر خودم تصمیم نمیگیرم بلکه کار درست و پگاهی را می کنم، به خدا اعتماد میکنم این بار. شد شد، نشد هم نشد.
حس اینکه دوست دارم که بشود یک دلیل عمده اش تنهایی عجیب و
این هم یکی از شوخی های بسی عجیب زندگی است که آن چیزی را که واقعا میخواهی را یک وجب بالاتر از جایی که قدت بهش میرسد قرار میدهد و بقیه چیزها را در دسترست.
من دختری هستم که می نویسد. ذختری که مینویسد تا باشد، دختری که می نویسد تا بگوید، تا شنیده شود و کاهی وقت ها می نویسد فقط چون باید نوشته باشد.
من دختری هستم که می نویسم و نمی ترسم که خوانده شوم، دختری هستم
وقتی خودم و روزهایم را مرور میکنم احساس میکنم خیلی در حق خودم ظلم کرده ام. احساس میکنم همیشه میخواسته ام کسی باشم که نبودم و همیشه از آن چیزی که بوده ام خیلی راضی نبوده ام. شاید غیر از یک دوره محدود در زند